در این مطالعه، از دو آزمون مهم استفاده شد که شامل آزمون تختهمیخی و آزمون چهرههای مرکب بود. در آزمون تختهمیخی، سرعت و دقت استفاده از دست چپ و راست ارزیابی شد، در حالی که آزمون چهرههای مرکب به بررسی توانایی افراد در شناسایی احساسات از چهرهها میپرداخت. یافتهها حاکی از آن است که افرادی که در هر دو دست خود بهطور متعادل مهارت داشتند، فارغ از چپ یا راستدست بودن، در این آزمونها عملکرد بهتری داشتند و همچنین ارتباط مثبتی با مهارتهای زبانی از خود نشان دادند. این یافتهها این نظریه را تقویت میکند که توزیع متعادل تواناییها میان دو نیمکره مغز، میتواند عاملی برای بهبود عملکرد شناختی و زبانی باشد.
از دیگر یافتههای این پژوهش، ارتباط الگوهای نامتقارن مغزی با مهارتهای اجتماعی و عاطفی بود. پژوهشگران دریافتند که ۱۲ درصد از شرکتکنندگان دارای الگوی مغزی معکوس بودند؛ یعنی تمایلات مغزی آنها با الگوهای رایج برای شناخت احساسات هماهنگ نبود. این افراد بیشتر از دیگران مشکلات اجتماعی داشتند و همچنین گزارشهای بیشتری در مورد اوتیسم و ADHD ارائه کردند. به نظر میرسد که ناهماهنگی در الگوهای مغزی میتواند چالشهای بیشتری را در پردازش نشانههای اجتماعی و تعاملات روزمره ایجاد کند.
این مطالعه نشان داد که چپدستی به تنهایی تعیینکننده تواناییهای شناختی یا خلاقیت افراد نیست. به بیان دیگر، این که فرد چپدست یا راستدست باشد، نمیتواند بهطور مستقیم بر مهارتهای شناختی یا عاطفی او تأثیرگذار باشد. بلکه آنچه که مهمتر است، نحوه توزیع و تقارن مغزی در پردازش اطلاعات و تشخیص احساسات است. در این پژوهش مشخص شد افرادی که به جای وابستگی به یک دست، تسلطی متعادل بر هر دو دست دارند، عملکرد بهتری در آزمونهای شناختی و زبانی نشان میدهند. همچنین افرادی که الگوی نامتقارن مغزی متفاوتی دارند (بهویژه آنهایی که ترکیبهای غیرمعمولی از چپدستی و تمایلات شناخت احساسی را دارند)، مشکلات اجتماعی بیشتری را گزارش کردند و بیشتر از اوتیسم یا ADHD شکایت داشتند.
پژوهشگران تاکید دارند که بررسی نامتقارنی مغزی میتواند دیدگاه جدیدی درباره چپدستی و تواناییهای شناختی به دست دهد. آنها معتقدند که در تحقیقات آینده باید فراتر از چپ یا راستدستی، به توزیع کلی نامتقارنی مغز توجه شود؛ چراکه این الگوها ممکن است نقش مهمی در تواناییهای شناختی و اجتماعی افراد داشته باشند.
م/110*